تبليغاتX
سمپادی بودن وظیفه دشواری است.

سمپادی بودن وظیفه دشواری است.

هنوز زنده ایم ...

سلام ....

اومد بگم که هنوز زنده ایم ... زنده ایمو هنوز داریم نفس می کشیم ... حرص میخوریم ... دعوا می کنیم ... گریه میکنیم.... می خندیم .... داد می زنیم ....

از بروبکس هر کی هس یکی یکی اعلام وجود کنه آمار خرخونا دستمون بیاد !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 18:14  توسط سمپادیا  | 

عجیب کشوریه این ایران

بله!!!بدون مقدمه اغاز میکنیم.حالا خوشبختانه و  یا بدبختانه دادستان شهرستان خوی هم دارفانیرو وداع گفت(میدونین جه جوری)خدا از تقصیرات همه بنده هاش بگذره ولی ای کاش بجای اون افراد دیگرو به دار باقی میفرستادن.با ارزوی تحقق این خواسته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 20:53  توسط سمپادیا  | 

خانوم ها این طرف دیوار آقایان آن طرف !!

چند روزیست که مخمان بسیار فعال شده آن هم از نوع ژنتیکیش ! برای این می گویم ژنتیکی که کلهم در خانواده ما این طور بوده که اگر موردی در ذهن کسی خودنمایی می کرد طرف آنقدر بهرش می رفت که سر از کارای بی ناموسی در می آورد !  حالا من در این یک مورد تفاوت دارم از این جهت که ذهنمان به آن جای بدش نرفت !! ( اگر شما دلتان جواب آری بدهد می توانیم پست بعدی را به این موضوع اختصاص دهیم به شرطی که قول بدهید همه تان بگویید بالای 18 سالید و ژانگولر بازی درنیاورید تا ما لااقل زندگیمان را بکنیم وگرنه فردایش از کمیته می ریزند و به جرم تشویش اذهان عمومی آن هم از نوع خاصش ما را می برند اوین !) داشتیم در پیچ و خم ذهنمان کند و کاو می کردیم که اگر بیمارستان ها تفکیک جنسیتی شود چه می شود !!

که به ذهنمان رسید در اینصورت تمام آقایان دکتر از دم افسردگی می گیرند شدید ! چون کسی نیست که سوتی دهد و بالعکس ! خانوم ها همه بدون چارقد دنبال مریض هستند و در مواقع ضروری یک عدد روسری حریر به طور نصفه روی سر می اندازند و می روند ! که در این شرایط آقایون دنبال بهانه ای می گردند که بدوند طرف خانوم ها آنوقت مریض بیچاره می ماند و بیمارستان خالی از سکنه !!

همه از دم دچار بیماری کجی مردمک چشم ( !) می شوند چون در اینصورت حتی نگاه مستقیم هم گناه است و افراد مجبورند زیرچشمی به هم نگاهی بیندازند و گاهی هم چشمکی ناقابل از روی دوستی! ( البته این را هم بگویم که این نوعش هم می تواند باشد که طرف پرش چشم داشته باشد و هی خود به خود و فرف و فرت چشمک بزند به جماعت ! )

جنگ جهانی سوم در ایران رخ می دهد چون اگر حتی یک چکش رفلکس یا هر چیز دیگری به یک گروه اضافه دهند دیگر گروه قیام خونین راه می اندازد و در اینصورت همه ی سبز پوشان را باخود به خیابان می ریزند و مأموران دولتی هم به خیال اغتشاش همه را از دم قتل عام می کند یا مثلاً فلان خانم را می برند اوین 7 ماه دیگر به جای یک نفر دو نفره برمی گردد ! ( البته طبق نتایج آزمایشات جدیدی که هم اکنون به دستمان رسید این مورد تحت شرایطی در مورد آقایان نیز صدق می کند !! )

یا در قسمت سی پی آر خانم که می خواهد فشار قفسه سینه دهد باید جفت پا به درون مریض بپرد !! وگرنه زورش کجابود ؟؟

این قسمت کوچکی از افکار گرانقیمت بنده بود که اگر فرصتش را داشتیم در پست های آتی یک نظر خواهی راه خواهیم انداخت ! البته شما نیز می توانید دارنده ی یکی از نظرات این بخش باشید !!

کسانی که دلشان برای اینجور محیط کاری تالاپ تولوپ می کند دو عدد ستاره در نظرشان اضافه کنند و کسانی که مشکل دارند با این نوع بیمارستان ها سه عدد ! البته ما خودما از جمله کسانی هستیم که گاهی وقت ها دلمان می خواد و بعضی وقت ها نه پس دو و نیم تا ستاره !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:33  توسط سمپادیا  | 

گل مالی

سال جدید با همه ی خوبی ها و بدی هاش اومد . امسال بعضی هامون از هم جدا شدیم ولی دلامون هر لحظه برا هم تالاپ تولوپ می کنه مخصوصاً برا دادا که راه دوریه ! و باز هم خرابکاری های بس وحشیانه ما :

زنگ آخر بودو ما ورزش داشتیم دور هم جمع شده بودیمو کلی داشتیم حرف می زدیم که یهو چشای من برق زد بچه ها هر چی می گفتن من بازم حرف خودمو می زدم که بریم کثیف کاری بکنیم آخر سرم سارا ( یکی از جدیدای گروه ) باهام همدست شد آخه یه آقا پسر جوون عین کدو با دوچرخه اش اومده بود تو مدرسه و از اونجایی که ما بچه های بس زیبای خفته ای می باشیم و داغ دوچرخه سواری داره مارو خفه می کنه خواستیم یه جوری عقده خالی کرده باشیم ! اولش ژاژا گفت بریم باد چرخاشو خالی کنیم بعد من گفتم که نه بریم دوچرخه اشو برداریم ببریم حیاط پشتی کلی سواری کنیم آخر سرم به این نتیجه رسیدیم که می شه به یه مشت آب و یه مشت دیگه خاک رو نشیمن گاهش بسنده کرد . عملیات توسط من و سارا انجام شد اولش یه دور زدیم تا ببینیم کسی مارو نمی پاد یه آقاهه و متصدی آزمایشگاهمون اونجا بودن که هر دوشون همزمان داشتن با تیلیف حرف می زدن !!! مث اینکه دستشون تو یه کاسه بود !! ولی بعد که دیدیم غرق حرفیدنن عملیاتو شروع کردیم سارا آب آوردو منم خاک ! اول آبو تمیز ریخت رو اون جا و بعد من خاگو قشنگ مالیدم روش که یه گِل توپ درس شه !! بعد بدو اومدیم پیش بقیه که پسره انگار بو می کشید زود اومد ! برا رد گم کنی من زود خم شدم بند کفشامو ببندم پسره مث اینکه جنازه عمودی بود همین جوری اومد یه چیزی رو سواری دوچرخه اش کرد بعد تا خواست روش بشینه چشش به دسته گل ما افتاد !! داشتیم از خنده می مردیم ! یه اطرافو نگا کرد یه چن تا فحش خوشگل نثار ما کرد ( که البته قبلش ما بهش گفته بودیم آینه پس هر چی اسم حیوون گف خودش بود !! )بعد با یکی از انگشتاش تمیز کرد و مالید به چرخش بعد دید نه نمی شه مام که داشتیم می خندیدیم کم نیاوردو همون طوری نشست روش !!!! آی حال کردیم ... توپ ...مامان ...

فقط دلم می خواست موقعی که از دوچرخه پیاده می شه پشت سرش بودم تا اثر شاهکار هنریمونو رو شلوارش می دیدم !!! اون موقع دیگه یکی لازم بود بیاد منو از وسط خیابون جمع کنه !!!

نوشته شده توسط ساسا
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:24  توسط سمپادیا  | 

رمضان...مردم

سلااااااااااااااام دوستان چه خبر؟بله ديگه يه ماه به اتمام تعطيلات مونده.تسليت ميگيم.انشاالله غم اخرتون باشه.

ميدونين چيه؟ادم فكر ميكنه ميبينه رمضان هم قديميش خوب بود.محبت بين مردم زياد بود.همه تو خونشون مهموني ميدادن و تو عيد فطر كل خانواده دور هم جمع ميشدن.در واقع تقصير مردم نيست.همه چيز اونقدر گرون شده كه مردم بيچاره نميتونن نيازهاي خودشونرو برطرف كنن چه برسه به مهمونا.نيست كه اصلا تو كشور ما تورم وجود نداره و همه شادن و قيمت همه چيزهم متعادله واسه همون!!!.ولي نه توليد فولاد50% افزايش پيدا كرده.پس بهتره واسه ناهار و شامتون فولاد بخورين!!!

دوستان نماز و روزه هاتون قبول باشه.التماس دعا(يادتون نره ها!!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:13  توسط سمپادیا  | 

cause and effect

این نانا و ماما خیلی پاستوریزه ان اونم برای خوراکیایی که میخورن ...

بعد این نانا یه عادت پسندیده یا نمیدونم شایدم ناپسندیده ای که داره اینه که همیشه با خودش یه بطری ۱.۵ لیتری آب معدنی میاره ...(بچه مایه دارن دیگه مادر جان ،مارو نبين كه آبمو مي جوشونيم ؛بعد نوش جان مي فرماييم ...بعدم هي اين نانا خانم مياد ته دلمونو خالي ميكنه كه چي ؟كه اينكه وقتي آب مي جوشه تمامي مواد از قبيل معدني و غير معدني ،املاح و غير املاح و هزار كوفت و زهرمار ديگه ايي كه توي آب اين كلان شهر يافت ميشه ؛چي ؟.از بين ميره و به بدن مباركتون  مواد  مورد نياز و مضر نميرسه )

بعد بريم سر بحث اصليمون ...كه ...

باز طبق معمول اين نانا واسه خودش آب معدني آورده اونم يه بطري آكبند ...البته دروغ نباشه بيچاره واسه ماها يعني گروه شيش نفره هم يكي يدونه سانديويچ اعلائ  ولي بي نمك(دقت كنين اينم بر مي گرده به اون پاستوريزاسيونم شايدم هموژنيزاسيون )

بعد زنگ تفريح سوم كه ميخوره و ساعتم يك بعد از ظهره و همه بچه گروه روي هم خراب شدن كه بخوابن ...اين نانا بطري مورد نظرو از كشوي نيمكتش كه مشتركن با پاپا  مي شينن در مياره و دقيقاٌ در اين لحظه رويت ميشه كه چيزي بيشتر از ٪۲۵ از اين آب باقي نمونده (اين نانا نيست خيلي Health  freak هست ؛ بعد بيچاره هي ميگه بدنم ميزون نيست و مريضم ما باور نمي كنيم )

بعد ...ببينم تخمه تون بپاست ...قربون دستتون اگه خوشمزه است واسه ما هم بدين البته ما طالب بادام هندي هم هستيم البته پليز ميسيز  اور ميستير (اين مردك عجب منو شستوشوي مغزي داده كه از هر  5 تا كلمه كه حرف ميزنم6 تاش فينگليشيه !)

.......

خب همين كه اين نانا در اين بطري رو ميزاره تو دهنش (عينا شبيه ني ني كوچولو ها ميشه كه دارن شيشه شير مي خورن شايدم چه ميدونم قنداب ...ولي ضرره مادر جان به بچتون قنداب ندين ...اينو واسه ماما و ساسا ميگم كه آخر پرستاري بچه ان و صد البته بلا نسبت به پاپاي گلمنگلي )پاپاي ديوونه هم با دستش ميزنه زير بطري آب و چي ميشه اونوقت ؟

.......

....

...

..

.

پس شد آنچه شد (بچه ها يادتون توي كتاب عربي سوم راهنمايي ؟)

و آب بطري وصد البته آب معدني گران بهائ سرازير ميشه روي اين دختر گلمان نانا جان ...واز اونجايكه نانا خيلي تيزهوش تر از پاپاست ؛ طي يك عمل انعكاسي هرچي از اين آبمعدني رو كه باقي مونده رو خالي ميكنه روي پاپا  ...و ديگه صداي اه و ايش و اين اراجيف پاپا خانم بلند ميشه كه واي آب ،دهني بود

بعد

نگفتم زنگ آخر بود ...بعد نبود روز يكشنبه بود ...بعد اينم مطمئنم كه نگفتم  پس گوش كنين ...

ما با اين معلم خلمون كه از الان داريم دعا ميكنيم كه سال جديد نصيبمون نشه درس داشتيم ..اونم چه درسي ؟درس پر بار  دينو زندگي  كه واي؛ امان از دست خودش و معلمشش (شايد باور نكنيد ولي به گفته نانا و صلاح ديد و تاييد همه بچه ها ...نيمي از موهاي سپيد شده ي ما و صد البته چيزي متجاوز از 50% سلول هاي سرطاني تشكيل شده باديه ما ...در زنگ اين دبير گرام بوده كه هر جلسه مارا به نفعي متفات تر از گذشته غافلگيرو سوپريز  مينموده اند(دقت كنين سوپريزا نه سوپرايز چون اون دوميه اجنيبه و ما هم كه بايد پارسي را پاس بداريم ) ...البته بايد بگم ايشون از كلاس اول راهنمايي كه ماها جوجه هايي نفهم بوديم تا به اين لحظه كه مرغاني بالغ و با شئور شده ايم دبير گرام .ديني و قرآن و دين و زندگي و چون ته خوش شانسي هستيم امسال مدرس اون جزوهه چي بود اسمش ؟آهان يادم اومد سيماي عملي  دين ما بوده اند )

بعد اين خانم از زنگ اول دستور داده بودند كلاس امروزمان بستن طلاب حوزه علميه توي نماز خونه برگزار ميشه تا ما قدر نيمكتاي گران بهامونو بدونيم (البته اين من در آورديه )

بعد ما رفتيم نماز خونه ...بعد همين كه پامون بين مرز نمازخونه و سالن بود ايشون كه پي به جنس ناجور ما برده بودند گفتن كه وضو گرفتين ؟بعدنانا برگشت گفت آره خانم ما به جاي وضو غسل كرديم (قضيه همون آب معدنيه و پاپا ...يا دتونه كه ؟واي حوصلم سر رفت شماها چقدر كند ذهنين )بعد ماها رفتيم نشستيم جلوي پنجره نماز خونه و از قضا با چندي از اين اراذل و خس و خاشاك مدرسه  يه جا شديم كه يهو صدا ژاژا بلند شد كه من گشنمه ! و آب روغنم قاطي كرده و اگه چيزي نخورم غش ميكنم ! بعد "ط" كه پيشمون بود و به جرئت ميتونم بگم يكي از رذل ترين دانش آموزان مدرسه است گفت ...ببين دوستاي من حياطن (همون اول دويي ها )بياين پول جمع كنيم و بديم برامون چيپس و پفك بخرن بعد طي ايكي ثانيه پولا محيا شد و "ط"از پنجره دادشون به دوستامون كه توي اونيكي كلاسن و بعد درس نداشتن و داشتن توي حياط ولگردي ميكردن ...(البته چون سر معلمون شلوغ بود و چندي از بچه هاي جواد كلاسمون ريخته بودن سرشون ، و داشتن سوالاي ديني مي پرسيدن ...مارو نديد كه "ط "و ژاژا بلد شده بودن و داشتن از بچه هاي توي حياط چيپس گدايي مي كردن و مي دادن ما بخوريم !)

بعد معلم ...شروع كرد به درس پرسيدن و طبق معمول اولين قرعه به نام نانا افتاد و نانا كه خيلي پرو گفتم خانم من نخوندم و بعدم نشد بيام بهتون بگم ...بعد معلمه گفت پس صفر ميدم ...و نانا هم گفت باشه بده  

 

بيينين بقيشم بمونه براي بعد چون خيلي خسته شدم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:51  توسط سمپادیا  | 

مدسه فرزانگان

ببينيد بچه ها!ما ميخوايم ايندفعه در مورد اوضاع مدرسمون كه مدرسه به ظاهر نمونه تو شهره صحبت كنيم.

به قول نانا :"فرزانگان تحفه ترين جاي دنياست".!!!

ميدونين مشكل كار كجاست؟مشكل كار اينجاس كه هنوز وزارت اموزش و پرورش راه نيفتاده و نميدونه داره چي ميكنه!!حالا قراره كنكور رو هم بومي سازي بكنن(البته كردن ولي...)!!نمونش برادر بنده(برادر يكي از همين 6نفر) ميخواد كنكور رشته...رو بده كه دانشگاهش در مقطع كارشناسي فقط تو شهرهاي اصفهان و تهران وجود داره و چون كنكور بومي سازي شده(70درصدش بومي سازيه)ديگه بيچاره اميدشو از دست داده و شب و روز به فكر اينه كه قبول ميشم يا نه؟؟!!اخه اين عدالته؟!فردي با رتبه80تو كنكور بياد تو تبريز درس  بخونه ولي فردي با رتبه1000بياد تو تهران درس بخونه...!!!بگذريم...

بله داشتيم از اوضاع مدرسمون ميگفتيم..!!وضع سمپاد تو شهرهاي بزرگ خوبه ولي تو شهر هاي كوچيك...واااي!!!مخصوصا اگه مدرسه مديري داشته باشه كه هيچي نميفهمه و در يك كلام تات به تمام معناست...نمونش مدير مدرسه ما كه هيچي حاليش نميشه!اصلا زبون ادميزاد نميفهمه!!!حالا خودتون تصور كنين ديگه...!!!

ما نميگيم فرزانگان جاي بديه ولي به شرطيكه مدرساش خوب باشه و بفهمه دانش اموز چي داره ميگه و مديرش هم تجهيزات مدرسرو حدالامكان در اختيار دانش اموزان بذاره و به نظراتشون ارزش قائل بشه.مثل مدير مدرسه ما(افعال معكوس بود)!!!

ولي اينم بگيم كه اوضاع مدرسمون نسبت به ساير مدارس خيلي بهتره!!!

ولي دوستاني كه تو فرزانگان درس نميخونن اصلا ناراحت نشن و غصه نخورن چون ممكنه اونا از ما باهوش تر باشن.

بله دوستان.منتظر نظراتتون هستيم.اگه زحمت نشه ميتونين اوضاع مدرستونو در چند سطر برامون بگين؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:52  توسط سمپادیا  | 

روزگار...دوستی...مدرسه...کلاس...

ميدو نين مشكل چيه؟؟؟....

مشكل اينه كه هر چقدر فكر ميكنم نميتونم يه كار خوب اين دنيارو پيدا كنم.دنيا خيلي بيرحمه!!!خيلي...خيلي...خيلي...!!!

اصلا روي خوش به ادم نشون نميده...

چرا اخر هر چيز خوب بايد جدايي باشه؟؟؟

جدايي...جدايي...جدايي...!!!متنفرم از اين كلمه...متنفففففررررر...

يادتونه بچه ها زنگاي رياضي؟معلم بيچاررو چقدرمسخره كرديم؟؟؟

يا زنگ شيمي..؟؟يا اولين جلسه فيزيك امسال و سال اول راهنمايي؟؟...يا ماشين معلم زيست؟؟...يا اداي كاراموزا؟؟...يا ناظم كه هميشه اسمش سر زبونا بود؟؟...لباس معلم ورزش چي؟اونم يادتونه؟؟... افففففففففففف!!!

اخه چرا دنيا اين همه بي رحمه.چرا جداييييي؟؟؟...

يه نمونه جدايي اينه كه دوست عزيزمون كه به جرات ميتونيم بگيم از بهترينها بود داره ميره...ميره يه شهر ديگه.....اره اين دوسته عزيزمون داداست..ميره يه شهر ديگه...ميره سمپاد اونجا...

هر كجا كه بره بازم دوست ماست...تو قلب ماست ...!!!

ولي امسال...يه تعدادمون از هم جدا ميشيم(يعني كلاسامون از هم جدا ميشه)...يكي ميره كلاس  تجربي...يكي ميره كلاس رياضي...هر كي دنبال هدف خودش ميره...ميره با زندگي و روزگار بسازه...

ميبينيد؟اخر هر چيز خوب جداييه...خدا چه كلمه مزخرميه اين جدايي...

اخه چرا...چرا...چرا...؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:14  توسط سمپادیا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:22  توسط سمپادیا  | 

عشق کودکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:20  توسط سمپادیا  |